یه ساعت پیش بابام گفت 5 کیلومتر به شهرمون موندن
یه ربعه هرچی زنگ میزنم جواب نمیدن
از نگرانی دست و پام میلرزه
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: مریم فراهانی
تابستون امسال چن تا لحظه باحال بود
الان حس میکنم خیلی روزهای خوبی دارم
میخوام با دوستام پلن کنیم بریم باغی چیزی یه پیکنیک داشته باشیم
حتی بابای مریم قولشو داده بود
امیدوارم پایه باشن
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: مریم فراهانی
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
برچسب:
نویسنده: مریم فراهانی
خیلی چیز عجیبیه که من خواب ببینم
اصولا اصلا خواب نمیبینم
ولی امروز خواب عجیب دیدم
عجیب میگمااااا
خواب دیدم تو یه جمعی بودم که احساس راحتی نداشتم
بعد یه نفر اومد
اون یه نفر برام نفر خاصیه
پریدم بغلش با کمال تعجب بغلم کرد
گردنمو بو کرد نفس عمیق کشید گفت چه عطر خوبی داری
رفتم کنار
دوباره بغلم کرد نفسم کشید
تو خواب از ذوق ذوب شدم:)
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: مریم فراهانی
اگه تا چن روز آینده زندگیم تغییر نکنه
یا اتفاق خوبی واسم نیوفته
یا حالم خوب نشه
خودمو خلاص کنم
تو زندگیم هیچوقت جدی تر از الان نبودم
الان جرعتشم دارم
دیگه بزدل نیستم که برم چاقو رو بزارم روی شاهرگم زار زار گریه کنم و منصرف بشم
روی تصمیمم وامیستم
برچسب:
نویسنده: مریم فراهانی